نامه هفتاد و ششم
سلام عزیز دل مامان
عزیز دلی که ایندفعه دارم با خود واقعیت حرف میزنم........... هر چند که هنوز روح تو بدنت دمیده نشده
شعبان امسال خیلی ماه مبارکی بود ...... ماه حضور تو ........ ماه خوشحالی بابا ...... ماه دیدن قدرت خدا
و جشن نیمه شعبان و که کاملترین جشن بود با حضورتو
و روز خوش یمنی که خبر اومدن تو رو به همه دادیم و چقدر از ته دل خوشحال شدن
تازه فهمیدم که اطرافیان چقدر نگران ما بودن و چه فکرهایی که نکرده بودن
بابایی حسین 100 هزارتومن نذر سید حسین تو راه سامرا کرده بود
عمو فضل اله از ذوق بابا رو بغل کرد و بوسید و خاله زهرا که ذوق از چشماش پیدا شد
عمو قدرت هم مثل همیشه به شوخی گفت حالا چیکار کنیم باید یه پولی هم به بچه اینا بدیم 
زنموت هم با ذوق ازم پرسید اون موقع که زن عمو شده بودم مثل اون خوشحال بودم یانه
عمه قدسی قراره دندوناش رو تیز کنه برای گاز گرفتن تو
خلاصه که همه کلی خوشحالن و من از همه خوشحال تر چون تو مستقیما تو وجود منی
هنوز هیچی نشده همه دارن در مورد جنسیت تو حدس میزدنن
تا حالا 1 نفر گفته دختر و بقیه همه میگن پسر
اما من تو رو دوست دارم هر چی که باشی
سپردمت به اونی که تو ناامیدترین لحظات تو رو بهمون هدیه کرد


نامه هفتاد و ششم 
